تبليغاتX
پیش از شما به سان شما بی شمارها / با تار عنکبوت نوشتند روی باد / کاین دولت خجسته ی جاوید زنده باد
اشعار
لوای خزان

افراشته

دوست از ما روی گردان

دیگر راهی نمانده

فرار یا قرار ؟!

یا بی قراری برای فرار ؟!

می جوییم امید را در ناامیدی

باشد که دست در دست هم

به سوی آن قله ،

بیرق بهار را برافرازیم

و تلاطمش ، خود

خزان را می بلعد !

حال تو بگو ...

فرار یا قرار ؟!

نوشته شده توسط رایق در شنبه چهاردهم آبان 1390 |
گل خوش بوست

ولی نه ماندنیست

شاید روزی رسد

که گل

از گذر ایام پرپر نشود

اما دیگر نه شدنیست

زانکه دیگر نیست جز بی وفایی

و آن گل می رنجد

و می افتد

و می میرد

آری ، گل نه ماندنیست

گل

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
سرمستم از بوی بهار

از آزادی یار

آن روز که منتظرش بودیم رسید

و اینک سرمست

می چمیم به سان قوچ

و بهار اکنون است ، اما

نه ، صبر کن ،

سالها رنگ و بوی بهار را با خود می برد و

شاید

همین الآن

دیگر رنگی از آن بها نباشد

و خود زمستانی مخوف باشد ،

آری

بهار ماندنی نیست

اما

اندکی صبر باید تا بهار

چون

" مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش "

آری "رایق"

تو آن مرغ زیرک باش ...

بهار

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
زندگی فرصت لمس لحظه هاییست که

ما را همراهی می کنند

در این کلبه

در این منزل

در این درگه

تا که شاید آن روز رسد

و ما را نجاتی باشد

و چه زود می گذرند این لحظات

چون آب جویبار

چون باد وزان

چون برگ خزان

و در آخر

همه رفتنی اند

زندگی

نوشته شده توسط رایق در جمعه سیزدهم آبان 1390 |
کتاب و کاغذ و قلم

تابعی چند ضابطه ای

و اما متناوب

سری فوریه مرا می طلبد

ای دوست. افسوس ...

انتگرال جزء به جزء باید گرفتن

و نه یک بار، که سه بار این کار باید کردن

افسوس...

افسوس...

که چه مشتق گیرم

و چه انتگرال

این تابع نماییست

و آن خطی

این جزء آن جزء

و در کنار هم...

انتگرال جزء به جزء

افسوس...

نوشته شده توسط جانق در جمعه ششم آبان 1390 |
من آن مسافر خسته ام

که صخره ها نوردید

و ندید جز لرزش بید

و از ورای آنچه دیده نمیشود

جز سیاهی ها نمیبینم

کاش دید من نگاتیو میبود !

هرچند مورسوی امید ز دوردست پیداست

ولی کاش دید من نگاتیو میبود !

کاش ...

تاریکی

نوشته شده توسط رایق در جمعه بیست و ششم آذر 1389 |
بوی باد بهاری

کامیاب

در مسیر لغزنده ایام ، شنیدنیست !

تا که شاید

برکه کوچک

در این یخبندان مجالی دهد

برای رهایی مرغان گرفتار

که خفته اند در اسارت خود !

بوی باد بهاری

آری ، شنیدنیست !

نوشته شده توسط رایق در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 |

روزگار بی رنگ گذشت

در دور دست ها

در اوج آسمان

زمان می گذرد

و کلاغ می خواند

تا کمند زلف آسمان را رنگین بیند

آری باران آمد

با زمزمه ی خورشید

و طراوت شب در گوش صبح دم دمید

تا زمان را بیدار کند

و این رنگین کمان

با تراوش رنگها

زندگی را ساری کند

نوشته شده توسط جانق در دوشنبه هشتم شهریور 1389 |
تابش نور امید

اندر این مرداب متروک عجیب است ، عجیب

نجوای شیرین آرادی

اندر این بیشه موحش غریب است ، غریب

اهل این گودال تنگ

از تظلم ها آمده به تنگ ، نه از جا

و همه ، یکصدا :

دور بادا از ما ننگ !

نوشته شده توسط رایق در دوشنبه هشتم شهریور 1389 |
                     برگ هنوز سبز است

 

زمزمه بوی باد    در رخ این فصل سرد

                                      غایت سرما رسید   برگ هنوز سبز است

موج به سان پلنگ    وز پی آن فوج فوج

                                      بود گراز و نهنگ   برگ هنوز سبز است

جنبش شاخ درخت    در پی آن باد سخت

                                      رایت حرمان به دوش   برگ هنوز سبز است

برش تیغ گران   قیمت یک قرص نان (!)

                                      سبز گشته این و آن   برگ هنوز سبز است

کاپشن پاره به دوش   کرد دو پنبه به گوش

                                     یاد آور جرج بوش   برگ هنوز سبز است

 

برگ هنوز سبز است

نوشته شده توسط رایق در سه شنبه پانزدهم تیر 1389 |